|
برای پسرم ...سام
مامان از کودکی هام بگو...
| ||
|
شروع۱۷/۱/۹۱ پایان۲۹/۱/۹۲ درمدینه و مسجدالنبی
(وقتی سام ساختگی و الکی میخنده)
فرودگاه جده و چرخ بازی سام که با چند نفرهم تصادف کرد اما مهارشدنی نبود توی هواپیما شانس اوردیم علاوه بر صندلی سام یه صندلی خالی هم کنارمون بود و سام راحت بود فرودگاه کرمانشاه-ساعت ۱۳:۳۰
[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 1:15 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
بعدازفوت یکی از اقوام نزدیک همکارمون روحیه مو بشدت باختم...رفتن به غسالخانه و قرار گرفتن تو اون شرایطی که همه مشغول گریه و زاری بودند خیلی روحیه منو داغون کرد...حدود یکهفته ازون اتفاق داره میفته اما ذهن منو بشدت درگیرکرده..فکر مرگ لحظه ای از ذهنم بیرون نمیره...ایخدا هیچوقت منو در معرض همچین آزمونهایی قرار نده...از همین الان میگم که من یارای مقابله با همچین اتفاقاتی رو ندارم...حتی فکر و تجسمش هم روز و شب منو یکی کرده...پس ازت خواهش میکنم حتی این افکار مغشوشو از ذهن من بیرون ببر...هرلحظه آمادگی مرگ برای خودم رو دارم اما خداجون...ازت خواهش میکنم ازت التماس میکنم که تا وقتی زنده ام مرگ عزیزانم رو نبینم... [ یکشنبه ششم اسفند 1391 ] [ 12:22 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
دایی وحید امروز رفت سربازی...اردکان یزد...میتونستم تصور کنم که مامان چه احساسی داره... دیشب بهمین مناسبت همه خونه مامان بودیم بجز دایی عزیز که نیومده بود کرمانشاه...سام هم باوجود آکو احساس میکرد که به حوزه استحفاظیش تجاوز شده و مدام با آکو یا همون آهوکوچولوی خودم لج میکرد...رضاوراضیه هم هنوز در حال و هوای تولد سامی بسر میبردن...یکی از اتفاقات جالب تولد سام گم شدن ساک هدایای رضابود که به گفته عزیزی میگفت که تا صبح تو خواب میگفت: عکس من کو...و من بلاخره پیداش کردم... [ سه شنبه یکم اسفند 1391 ] [ 12:16 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
امروز اتفاقاتی افتاد که به این نتیجه رسیدم که اصولی که خودم دارم خیلی بمراتب انسانی تراز اصولی است که در چارچوب رفتارهای دیگران میبینم...همان چارچوبی که در دیگران میبینم و گاهگاهی از خودم میپرسم یعنی من دارم اشتباه میکنم؟یعنی من دارم غلط رفتار میکنم؟روشم اشتباهه؟همون رفتارایی که از دیگران میبینم و این احساسو در من برانگیخته میکنه که آیا داره کلاه میره سرم...؟اما نه...من باید بر طبق آنچه که خودم قبول دارم و بهش معتقدم رفتار کنم و این اصول است که تا به اینجا باعث موفقیتم در خیلی از موارد زندگی شده ...این اصول همان اصلهایی است که مبنای اون انسانیت و درست بودن هست...همون ارزشهایی که از کودکی باخود بهمراه داشتم و برمبنای اون خدا همیشه یار و یاور من بوده...من نباید تغییر کنم...بلکه باید روز به روز بهتر بشم...نباید خامی ...ناپختگی و رفتارهای خبیثانه افرادی باعث بشه که من درمورد خودم به شک بیفتم که خود همین شک هم از نظر من گناهه... [ دوشنبه سی ام بهمن 1391 ] [ 12:40 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
تولد سه سالگی سام با یکماه و بیست و شش روز تاخیر بدلیل تقارن تولد واقعیش با ماههای محرم و سفر درروز پنجشنبه بیست و ششم بهمن ماه ۹۱برگزار شد...از همینجا از زحمات زیادی که دایی وحید و زندایی پریسا کشیدند ممنونم و اگه کمکهای اونها نبود کار برام خیلی دشوار میشد...تم تولد امسالش مک کوئین بود و بنظر خودم خوب بود اما اگه وقت بیشتری داشتم میشد ازین بهتر هم بشه...عکسهای تولدشو بعدا" میذارم که ببینید اما سام هم مثل تموم بچه هایی که روز تولدشون بداخلاقن خیلی بداخلاق شده بود و اصلا" نمی ایستاد که ازش عکس بگیرم...اما حضور بچه های دیگه از جمله رضا-راضیه -محمدرضا-صبا-نیما و سهیل و تازه واردهای تولد یعنی فرگل و ژوانا به مجلس ما رونق خاصی بخشیدند...قراربود سام لباس مجلسی تری بپوشه اما تو مغازه وقتی خواستم براش پیراهن مردونه با پاپیون بگیرم مقاومت کرد و خوشش نیومد...و اما از یه بلوز اسپورت قرمز که منم خوشم اومد استقبال کرد و همونو برای تولدش پوشید... [ جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 ] [ 12:27 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
دو هفته ایه که سام رو آنتن شبکه کرمانشاه تو برنامه رنگین کمون قابل مشاهده اس و باید همینجا از دوستم سارا بخاطر این لطفش تشکر کنم که باعث شد دل چندتا بچه رو شاد کنه ...علاوه بر سام در اولین ضبط برنامه دوقلوها هم بودند و در اولین مراجعه شون به صداوسیما حدود دوساعت ضیط برنامه طول کشید و دوقسمت رو ضبط کزدند و چون امتحان داشتم نتونستم سام رو همراهی کنم و با خواهرم رفتند اما موقع برگشتن با پدرش رفتیم دنبال سام و برگشتنشون از استودیو دیدنی بود ...تو اون هوای سرد روز ۲۴دیماه ۱۳۹۱سام بدون پوشیدن لباسها و کاپشنش تو حیاط صداوسیما دیدم...رضا هم که اصلا" سر خودش نبود و راضیه هم دست سام رو گرفته بود...احساس میکردم که مدتهاست سام رو ندیدم و فورا" بغلش کردم ...از اینجا بود که سام معنی استودیو رو فهمید و هرروز میگفت بریم استودیو...گاهی هم قاطی میکرد میگفت منو ببرین سینما...بعد از هیجانات بازگشت از ضبط برنامه خواهرم زنگ زد و گفت محمد و محسن هم خیلی ناراحت بودن و خیلی دوست دارن اونا هم یه بار برن استودیو بازهم من موندم و کلی رودربایسی با دوستم سارا که بخاطر دل محمد و محسن اینکاروکردم...اما ایندفعه اسودیو خیلی شلوغ بود وسام رو گذاشتن روی سرسره...درهربار مراجعه سه برنامه ضبط میشد و بهمین خاطر مدتها بود که همه زنگ میزدن و میگفتن سام رو تو تلویزیون دیدیم... [ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 ] [ 8:39 قبل از ظهر ] [ زری مامان ]
سام عزیزم...درآستانه سی و هفتمین ماهگرد تولدت هستی...دریک جمله میگویم که تو برکت زندگی ما هستی و زیباترین اتفاقات زندگی من و پدر(البته بعد از قشنگترین آنها که بدنیا آمدنت بود) پس از آمدن تو برایمان اتفاق افتاد...خیلی از اتفاقاتی که همگی به برکت و یمن وجود توبود...از خدا متشکرم برای هدیه دادن اینچنین فرشته پاک و معصومی...فرزندی که مهربانانه پیشانی مادررا میبوسد ...و درزمان بیماری مانند پروانه دور پدر میچرخد...پسرک سه ساله مادر...عاشقانه دوستت دارم...سفر مجدد ما به سرزمین وحی هم نشانه حضور زیبایت است...دلتنگ دیدارت هستم...هرچند چندساعتی بیش نیست که کنارت نیستم...اما...عزیز دل مادر...تمام عاشقانه های دنیارا بیادت زمزمه میکنم...پسرک مهربانم...تو در سه سالگی مهربانی و نجابتت به مانند مادری مهربان و دلسوز برای پدراست...همه باور دادند که تو خارق العاده ترینی...فرشته زیبا...شاهکار خلقت خداوندی...به خود میبالم که مادر چنین پسری هستم....دوستت دارم...
:امضا:...مادر... [ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 ] [ 12:6 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
همیشه به سام میگم تو کی هستی و اون درجواب میگه:همه زندگی پدرومادر...میگم سام یعنی چی؟ میگه :زندگی....میگم خدا به مادر چی داده؟میگه: سوسک...وقاه قاه میخنده...
[ سه شنبه دوازدهم دی 1391 ] [ 7:59 قبل از ظهر ] [ زری مامان ]
سومین سالگرد تولدت را در طولانی ترین شب سال جشن گرفتیم...امیدوارم سالهای سال شادی و سلامتیت را ببینم.
امضا:مادر [ جمعه یکم دی 1391 ] [ 3:34 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
زندگی سخت است. زندگی برای آدمهایی که زیاد بخواهندش، سخت است. هرچقدر سهم بیشتری از زندگی، شور، شوق و عشق بخواهی، باید سهم بیشتری هم از راحتی و آزادی خیال بپردازی. من هم مثل همه مادرها، روزهای سخت زیادی را سپری میکنم. نخوابیدن سخت است، گریه آدم را کلافه میکند، انرژی بچه داری رمق مادر را میگیرد، کارهای خانه تمامی ندارند و آدم از دیدن خودش با موهای ژولی پولی و لباسهای استفراغی حالش به هم میخورد. آدم دلش برای روزهای خوشتیپی تنگ میشود، وقتی مثل یک باربر حرفهای پا از در خانه بیرون میگذارد و بچه و دو تا ساک و کیسه و لباس اضافی و چیزهای دیگر بهش آویزان است. آدم کاسه صبرش لبریز میشود وقتی سام نق میزند. آدم گاهی عصبانی میشود، مریض میشود، خسته میشود، خوابش میآید، سرش درد میکند، تنش کوفته میشود، روانش به هم میریزد.نگرانی پیدا نکردن واکسن انفلوانزا...و سرماخورگی که ارمغان مهدکودک است و دست از سر کودکم برنمیدارد...آدم گاهی دیگر توان هماهنگ کردن اداره...کارهای خانه و دانشگاه را ندارد... آدم گاهی دلش برای خودش تنگ میشود. آدم گاهی دلش برای خودش میسوزد. حالا...همین حالا دلم برای خودم میسوزد که درچهارراه خانه داری...اداره رفتن...بچه داری و دانشگاه حیران و سرگردان مانده ام...من هم مثل همه مادرها روزها و ساعتهای سختی را سپری میکنم که در آن دلم برای خودم میسوزد. بعد... شب میشود و سام و پدرش میخوابند. تن خستهام را میاندازم روی تخت و به چیزهای خوب فکر میکنم. به خندههای غشغش سام. به بازی جدیدمان .به دقایقی که پدرم می روددنبال سام و اینکه با چه نشاطی ظهر زنگ میزنم تا صدای نازنینش را از پشت گوشی بشنوم... به لحظهای که سام به من میگوید«مادردوستت دارم!». به فردا. فردا که سام مثل گل واقعی باز میشودو خانهمان را معطر میکند. به گلدان شاد سه نفرهمان که روی دستم نگهش داشتهام تا ترک نخورد. باغبانی این گلدان سخت است، ولی میارزد. به زیباییاش میارزد. [ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 ] [ 3:36 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
زندگی سخت است. زندگی برای آدمهایی که زیاد بخواهندش، سخت است. هرچقدر سهم بیشتری از زندگی، شور، شوق و عشق بخواهی، باید سهم بیشتری هم از راحتی و آزادی خیال بپردازی. من هم مثل همه مادرها، روزهای سخت زیادی را سپری میکنم. نخوابیدن سخت است، گریه آدم را کلافه میکند، انرژی بچه داری رمق مادر را میگیرد، کارهای خانه تمامی ندارند و آدم از دیدن خودش با موهای ژولی پولی و لباسهای استفراغی حالش به هم میخورد. آدم دلش برای روزهای خوشتیپی تنگ میشود، وقتی مثل یک باربر حرفهای پا از در خانه بیرون میگذارد و بچه و دو تا ساک و کیسه و لباس اضافی و چیزهای دیگر بهش آویزان است. آدم کاسه صبرش لبریز میشود وقتی سام نق میزند. آدم گاهی عصبانی میشود، مریض میشود، خسته میشود، خوابش میآید، سرش درد میکند، تنش کوفته میشود، روانش به هم میریزد.نگرانی پیدا نکردن واکسن انفلوانزا...و سرماخورگی که ارمغان مهدکودک است و دست از سر کودکم برنمیدارد...آدم گاهی دیگر توان هماهنگ کردن اداره...کارهای خانه و دانشگاه را ندارد... آدم گاهی دلش برای خودش تنگ میشود. آدم گاهی دلش برای خودش میسوزد. حالا...همین حالا دلم برای خودم میسوزد که درچهارراه خانه داری...اداره رفتن...بچه داری و دانشگاه حیران و سرگردان مانده ام...من هم مثل همه مادرها روزها و ساعتهای سختی را سپری میکنم که در آن دلم برای خودم میسوزد. بعد... شب میشود و سام و پدرش میخوابند. تن خستهام را میاندازم روی تخت و به چیزهای خوب فکر میکنم. به خندههای غشغش سام. به بازی جدیدمان .به دقایقی که پدرم می روددنبال سام و اینکه با چه نشاطی ظهر زنگ میزنم تا صدای نازنینش را از پشت گوشی بشنوم... به لحظهای که سام به من میگوید«مادردوستت دارم!». به فردا. فردا که سام مثل گل واقعی باز میشودو خانهمان را معطر میکند. به گلدان شاد سه نفرهمان که روی دستم نگهش داشتهام تا ترک نخورد. باغبانی این گلدان سخت است، ولی میارزد. به زیباییاش میارزد. [ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 ] [ 3:36 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
من چه خوشبختم...باداشتن سام که به من و پدرش میگوید: دوتاییتون بیاین بغلم و سر من و پدرش را در آغوش میگیرد و دستهایش را به موهایم میکشد...پس از اولین بار دیدنش این دومین لحظه باشکوه زندگی من است...سام به محبتهای من پاسخ میگوید و وقتی اورا میبوسم سریع میگوید: خب حالا بذار منم بوست کنم...
میدانم و مطمئنم که او هم مارادوست دارد... [ چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 ] [ 8:20 قبل از ظهر ] [ زری مامان ]
سام دست بزن پیدا کرده...کاش علتش را میفهمیدم که چرا گاهی هوس میکند این دست ماشالله سنگینش را بخواباند توی صورت من و پدرش...ماهم هزارجور برنامه روانشناسانه ای که گاهگاه از رادیو توی ماشین میشنویم سر این بچه پیاده میکنیم که نکند چنین و چنان شود...اما عاشق آن نوازششهایی هستم که بعدش سرم را بغل میکند و موهای مادررا میبوسد...شاید در اینگونه موارد اگررراستش را بخواهم بگویم هم من و هم آقای همسر گاهی کاسه صبرمان لبریز میشود...خب ما هم تحملمان تا حدی است؟خب وقتی درحال رانندگی هستم و سام هوس میکند پشت فرمان بشیند چکارباید کرد...تنها وسیله دفاعی من کمربند ماشین است که بااوسام را به زور هم که شده مهار میکنم اما دستش را به زور به فرمان میرساند و شروع میکند به بوق زدن تا که شاید حرصش بخوابد ...منهم آرزو میکنم که ایکاش راننده جلویی کله کوچک سام را ببیند و حدس بزند که این کسیکه اینجوردستش را گذاشته روی بوق وروجک من است...اما با همه این قضایا و حکایاتی که الان تمرکز ندارم همه را اسم ببرم و تعریف کنم بازهم عاشق لحظه ای هستم که به خانه میروم و می بینم سام بشقاب به دست خوابیده ...بشقاب برای او حکم فرمان رادارد...دستش را میگیرد و دورخانه باصطلاح رانندگی میکند... [ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 ] [ 11:54 قبل از ظهر ] [ زری مامان ]
غم از دست دادن یکی از همکاران سابق -که سالها منتظر شنیدن صدای خنده های کودکانه ای بود و پس از ۱۵سال خداوند اسماعیل و اسحاق را به او هدیه داد- برایم خیلی سخت بود...ما آدمها عادت داریم که همیشه به خود بقبولانیم که تا دنیا هست ما هستیم و اطرافیانمان هم هستند...فقدان فردی گاهگاهی بیادمان می اندازد که باید بیشتر قدر هم را بدانیم...و این حسرت را زمانی میخورم که در شادی یک میهمانی قرارداشتم که ناگهان پیامکی با این متن به دستم رسید: خانوم صمدی فوت کرد...مراسم فردا (روزعیدغدیر)ساعت ۳ سالن مسجد اخترشاد...واای خدای من...فورا" شاکی شدم که چرا؟چرا کسی به من خبرنداد که برای آخرین بار ببینمش...میدانستم که او مرا نخواهد شناخت یا اینکه چشمان بسته اش دیگرروزهاست که کسی را نمی بیند و صدای کسی را نمیشنود...اما میرفتم بخاطر دل خودم...برای آخرین بار دیدن دوستی که سالها بود ندیده بودمش...قبل از هرچیزی بیاد بچه هایش افتادم...بچه هایی که خیلی زود بود که دیگر مادر نداشته باشند و مادری که نتوانست روزهای شیرین آینده فرزندانش را ببیند...مهم این بود که او مادر بود...می فهمید ؟...........مادر...............و مهمتراینکه یک مادر انتظار کشیده که سالها در حسرت داشتم فرزندی بود...دیشب با سام دفته بودیم همام آب بازی...من به سام نگاه میکردم و ناخودآگاه خوابی که دیشب در مورد این همکار عزیزمان دیده بودم را بیاد آوردم...قطرات اشک از گونه ام سرازیر شد...و سام با تعجب نگاه میکرد...اشکهای مرا پاک میکرد و موهایم را نوازش میکرد و سرم را هم بغل میکرد...دلم سوخت...گریه هایم اینبار شدیدترشد...برای فرحناز عزیز که یقینا" قلبش پیش کودکانش جامانده و برای اسماعیل و اسحاقی که مادری نیست تا اشک گونه هایش را پاک کنند...دلم سوخت...آهی از سر حسرت کشیدم برای این مادر سفرکرده و برای کودکانی که چه زود از نعمت داشتن مادر محروم شدند...برای نداشتن اینچنین لحظه های باشکوهی.......... [ پنجشنبه هجدهم آبان 1391 ] [ 10:31 قبل از ظهر ] [ زری مامان ]
پسرم...صدایت حتی وقتی که از شدت گلودرد گرفته است بازهم برایم زیباترین و دل انگیزترین صداست...دوست دارم وقتی از تو دورم ، هرلحظه صدایت را از پشت سیمها بشنوم اما ...میسر نیست... [ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 1:7 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
من هم مثل اغلب مادرهایی که می شناسم گاهی دلم میخواهد از مادری مرخصی بگیرم. دو روز، یک روز، دو ساعت، اصلا یک ساعت مادر نباشم! لازم نباشد دائم جواب سوالها و تخیلات سام را بدهم. مثل همین حالا یک دستی کارهایم را نکنم، دستهایم مال خودم باشد، مغزم مال خودم. فایده ای ندارد که دو ساعت بگذارم ش پیش یکی و بروم بیرون. حتی آن طوری هم دلم مال خودم نیست. پیش سام است. من دلم مرخصی ای میخواهد که در آن دلم هم مال خودم باشد. بنشینم پشت فرمان، توی هر جاده ای که میشود 120 تا بروم، چاووشی گوش بدهم، باهاش دااااد بزنم و بگویم: «هر روز پاییزه، هر هفته پاییزه، هر ماه پاییزه، هر سال پاییزه. پنهونم از چشمات، ماه پس ابرم، من کاسه صبرم، این کاسه لبریزه» و هی فکر نکنم که الان سام دارد چه کار میکند؟ گریه نمی کند؟ دلش تنگ نشده؟ کسی هست باهاش بازی کند؟...
میدانم که ده بیست سال دیگر، آرزو میکنم بچه هایم کمی بیشتر باهام باشند. میدانم که آن موقع کلی مرخصی دارم. اما من همین حالا آن مرخصی را میخواهم. نه ده بیست سال دیگر. [ دوشنبه هشتم آبان 1391 ] [ 1:57 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
روز سختی داشتهام. حتی شاید بشود گفت روز تلخی. دلگیرم از رفتارهای چند نفری در محل کار. زود از اداره میزنم بیرون و سام را بهانه میکنم. توی تاکسی تمام راه فکر میکنم به این که اشتباه از کجا بوده، چی باید میگفتم، چی را نگفتم، چه کاری کنم بهتر است، کی مقصر است، چرا من این چیزها را یاد نمیگیرم، چرا...، کی...، چطوری... و خودم را میخورم. از پلهها که بالا میروم، فکر میکنم کاش سام خواب باشد تا دوش بگیرم و چرتی بزنم و از این دمغی در بیایم. دم در اما یادم میآید که دلم چقدر برایش تنگ است. مردد ماندهام بین این که کدام را ترجیح بدهم؛ سام خواب یا سام بیدار؟ در خانه مامان باز است. در را هل میدهم و میروم تو. بلند میگویم «سلام!» لحظهای سکوت... و بعد صدای پای سام. از پیچ راهرو میپیچد و میدود به سمتم. من دستهایم را باز میکنم و سام میپرد توی بغلم. میبوسماش و غش غش میخندد. مامان میگوید «نگاه کن! از صبح که رفتی، یک بار هم نخندیده بود!» انگار سام هم امروز روز سختی داشته. میگویم «من هم.» و فکر میکنم چه خوب که سام بیدار است؛ حالا هر دو خوبیم! [ چهارشنبه سوم آبان 1391 ] [ 11:10 قبل از ظهر ] [ زری مامان ]
صبح روزی که مجبوری بچه اندکی مریضت را بگذاری پیش مادربزرگش و راهی کار شوی، انگار داری توی رینگ با خودت بوکس بازی میکنی. یک مشتت را میکوبی آن سوی صورتت که «آخه این بچه اسهال داره. میدونم بهتره اما اگه بالا بره چی؟ من باید بالای سرش باشم.» آن یکی مشتت بالا میآید و میکوبد این سوی صورتت که «همکارت هم امروز نیست. قول دادی کاری برای فردا نماند.» باز این مشت که «ببین نفس نفس میزند...» و باز آن یکی مشت فرو میرود توی چشمت که «چارهای نداری. مجبوری...» مهم نیست که کی برنده میشود. این کتک کاری تا آخر روز ادامه دارد و دست آخر آن چیزی که له و لورده میشود، صورت توست. امروز صورتم بدجوری درد میکند. [ دوشنبه یکم آبان 1391 ] [ 12:15 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
سام درآستانه سی و چهارمین ماه تولدش قراردارد(بطوردقیق دوسال وده ماه ویک روز)هواکمی سردشده است...بخصوص اینکه صبحها که سام را درحالت خواب به مهد میبریم بیشتر سرمارا احساس میکنیم بهمین خاطر اورا پتوپیچ دربغل سریع خودم را به ماشین میرسانم...حتی مواظب پاهای سام هستم که سرمارا احساس نکند و اورا محکمتر درآغوش میگیرم...به مهد که میرسیم سام در خواب و بیداری به سر میبرد و شروع میکندبه گریه کردن...برای آرام کردنش تلاشی نکردم...مادر سنگدلی نیستم اما گاهی باید به کودکم فرصت بدهم که باشرایط جدید کنار بیاید.یکی از اتفاقات خوشایندی که برای سام افتاد رفتن به تولد دوقلوهابود.سام که لحظه ای ازکنار کیک جدا نمیشد دراکثر عکسها کنار کیک و سرگرم ناخنک زدن بود.
[ دوشنبه یکم آبان 1391 ] [ 9:48 قبل از ظهر ] [ زری مامان ]
مهربان پدر دلسوز و بااحساس
تکیه گاه امن لحظه های سخت زندگی مردصبور و فداکارمن همدرد ثانیه های پردردم به داشتنت افتخار میکنم نازنین مردزمین ، وبخاطر بودنت خدارا شاکرم... اطمینان دارم روزی سام هم با صدای دورگه و همراه با من این جمله را تکرارخواهدکرد:"به داشتنت افتخار میکنم نازنین مرد زمین" [ جمعه بیست و یکم مهر 1391 ] [ 10:9 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
پسرم روزت مبارک...تبریک هم به تو که هنوز کودکی و هم به کودک درون خودم که خیلی از روزها هوس شیطنت میکند...بمناسبت روز جهانی کودک هرسه نفرمان به سینما رفتیم ...به تماشای فیلمی که خیلی هم بی مناسبت نبود...سینما آزادی و فیلم کلاه قرمزی و بچه ننه...نکته مهم هم این بود که ساام برای اولین باربود که به سینما میرفت...سام خیلی خوب تحمل کرد ...و با خندیدن های ما هم میخندید...واصلا" محیط سینما برایش غریب نبود...فهمیدم پسرک هنردوستی دارم... [ پنجشنبه بیستم مهر 1391 ] [ 1:13 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
چهار سال پیش یکی از دوستانمان با نوزاد تازه متولدش رادیدم و من و چند نفر دیگری که بچه نداشتیم، با یک جور شگفتی کودکانه به آن موجود کوچک خیره شده بودیم. همان وقت، خانمی از دوستان که خودش مادر سه تا بچه بود، وارد شد و مستقیم رفت سراغ نوزاد مذکور و بغلش کرد و بوییدش. بعد برگشت و جملهای گفت که به شدت مرا شوکه کرد «وای! آدم نوزاد میبینه، هوس میکنه دوباره بچهدار بشه!» یعنی فکر کن!!! خانم بزرگ و محترمی مثل او که تازه سه تا بچه هم دارد، با دیدن این موجود کج و کوله و شل و ول هوس داشتن یکیاش را بکند! جلالخالق! چند روز پیش مادر همان نوزاد کوچک زنگ زده بود، که حالا نوزاد دومش چند روز است به دنیا آمده (و البته اولی، چهار ساله شده). وقتی داشت در مورد بچهاش حرف میزد، یک لحظه بهش غبطه خوردم! دلم خواست که جای او بودم. دلم خواست سام به جای این که سه سالش باشد، دو هفتهاش، دو روزش باشد. دلم خواست برگردم عقب و یک بار دیگر نوزادی سام را زندگی کنم. دلم خواست یک نوزاد در آغوشم باشد و عمیق استشمامش کنم. سام سه ساله بغلم بود و فکر کردم چه زود گذشته. وقتی فکر میکنی به این که نوزادی در این اندازهها را در آغوشت نداری، دلت میخواهد عقربههای ساعت را بگیری و نگذاری این قدر تند بروند. این روزها، این روزهای مادرانه، دلم میخواهد همه چیز کمی آهستهتر رخ بدهد، تا من بتوانم همهاش را در یک نفس حبس کنم. یک نفس عمیــــــــــــــــــــق! [ یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ] [ 2:22 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
بالاترین حس خوشایندی که در این چندوقت اخیر بمن دست داده...دیروز بود که سام را به پارک بردم...اول قصد من و سام پیاده روی بود اما زمانی که به پارک رسیدیم ناگهان بهانه پارک رفتن را گرفت...با اینکه خیلی اصرارداشت اما همینکه به او گفتم بریم روزنامه بخریم و برگردیم حرف من را پذیرفت و این یعنی سام به من اعتماددارد...ازین بابت خیلی خوشحال بودم...اما شیرین ترین آن زمانی بود که روی تاب نشسته بودم و سام مشغول بازی شد...بمحض دیدنم شروع کرد به هل دادن من:
سام:مادر هولت بدم مادر...بده... سام:دستاتو محکم بگیر... مادر:محکم گرفتم... سام:حالا تاب تاب عباسی بخون مادر:تاب تاب عباسی میخونم... سام:...حواست هست؟(یعنی مواظب خودت باش) تمام این رفتارهای سام تقلیدی بود از رفتار های من...آخ که تو این لحظه گویی تمام دنیا مال من بود... [ سه شنبه یازدهم مهر 1391 ] [ 12:15 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
یکی از عادت های قشنگ سام این است که موقع خواب حتما" باید دستش به جایی بند باشد...یا موهای من یا موهای خودش...که موهای من در اولویت هست...دیشب که دوباره فیس تو فیس دراز کشیده بودیم و به مردمک چشمانش نگاه میکردم....درآن لحظه که به چشمان قهوه ای سام زل زده بودم فهمیدم که من "چقدر خوشبختم"دست سام توی موهای من بود و من به جزئیات صورت او چشم دوخته بودم... سام:مادر............. مادر: بله..... سام:مادر چه ابروهایی داری....! مادر:ابروهام چطوریه؟ سام:خیلی قشنگه........ [ سه شنبه چهارم مهر 1391 ] [ 1:53 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
سام را گذاشته ام مهد و آمده ام اداره. کاری ندارم. کاری نمیتوانم بکنم. حوصله هیچ کاری را ندارم. می نشینم روی صندلی و هی صورت سام را تصور میکنم. موقع خداحافظی، گفتم "من دارم میرم." گفت" منو نمی بری؟!" نفسم حبس شد. حتی پلک هم نزدم. گفتم " نه. تو بمون، بازی کن، من ظهر میام دنبالت." بوسیدمش. رفتم بیرون و حتی برنگشتم پشت سرم را ببینم. از در که رفتم بیرون، چشم هایم را بستم. دو قطره اشک بزرگ ریخت روی سنگ های شکسته پیاده رو. این اشکها مال چی بودند؟ من که قبل از این بارها و بارها با او خداحافظی کرده ام. من که میدانم به او حتما خوش میگذرد. من که میدانم چقدر این اشک و آه ها مسخره و احمقانه است. پس چه ام شده؟! کم آورده ام. آینه را کج میکنم که جای خالی سام را نبینم.با چه ذوقی از شیشه عقب به خیابان نگاه میکرد و تصور من که راننده پشت سری دارد برای سام شکلک در میاورد... سعی میکنم بهش فکر نکنم، اما نمیشود. انگار یک جای سرم یک حفره خالی بزرگ است که داد میزند "سام اینجا نیست" سرم را میگذارم روی فرمان و آرزو میکنم این چراغ قرمز حالا حالاها سبز نشود. چراغ سبز شده. رنگی تازه به زندگی مان رو کرده. روزهایی که به اندازه همه روزهای دیگر سخت است و شیرین. روزی که سالها بعد از آن با خنده و شوخی یاد میکنیم، چون سختی هایش گذشته و شیرینی هایش مانده. امروز آن روز سخت است که باید بگذرد. تا من و سام بزرگ شویم. مادر سه ساله ی پسر سه ساله دارد بزرگ میشود و "رشد، یک فرایند دردناک است" امروز همه جایم درد میکند. [ دوشنبه سوم مهر 1391 ] [ 10:40 قبل از ظهر ] [ زری مامان ]
غروب جمعه:
سام:مادر... مادر:بله... سام:بریم پارک؟ مادر:پارک دیگه چیه؟ سام(درحال آموزش):یه جایی...پارک داره...سرسره داره...تاب تاب عباسی هم داره... [ جمعه سی و یکم شهریور 1391 ] [ 4:17 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
مادر بودن ناگهان آدم را ارزشمند می کند. ارزشی که هیچ چیز نمی تواند به آدم بدهد. همین که می بینی فرشته کوچک معصومی هست که تو (همین تو آدمی که هیچ ارزش خاصی نداشته ای) منبع آرامشش هستی و وقتی می بینی آغوشت می تواند تپش قلب این امانت خدا را آرام کند... احساس میکنی ارزشمندی. این روزها با خودم میگویم «خوب شد سام هست. این طوری احساس نمی کنیم خدا وقتش را برای آفرینش ما تلف کرده! لااقل به یک دردی خوردیم.»
[ جمعه سی و یکم شهریور 1391 ] [ 3:11 بعد از ظهر ] [ زری مامان ]
چرا مادران به بهشت میروند...
امروز از آن روزهایی بود که باید یک تنه همه کارهایم را انجام میدادم...پدرسام ماموریت بود و من با وسواس خاصی بطوریکه سام بیدارنشود باید اورا توی ماشین میگذاشتم و همزمان نقش چوب رختی راکه کیف خودم و وسایل سام رو هم جابجا میکردم را ایفا مینمودم و دراین وضعیت درب خانه را کلید میکردم...به تنهایی و درحالیکه ریموت ماشین خراب است در ماشین را باز کرده و شروع میکردم...تا اینجای قضیه خیلی عادی است اما وقتی با یه حرکت آنهم زمانیکه داشتم سام را توی صندلی اش میگذاشتم یک دفعه بیدارشد و تمام تلاشهای من برای بیدار نشدن سام هدررفت...تا اینجای قضیه خیلی معمولی بود اما زمانیکه به مهد رسیدیم دوباره بهانه گیری هایش شروع شد که :من میخوام رانندگی کنم...حتی زمانی هم که به داخل مهد رفتیم باز هم گریه میکرد و بهانه جویی ،منهم که احساس میکرد این یک اتفاقی ست مثل خیلی از روزهای دیگر اورا به بغل خانم صباحی سپردم و بیرون آمدم...اما نه...گریه های سام تمامی نداشت...درحالیکه اشک در چشمانم حلقه زده بود راه افتادم اما صدای گریه های سام هنوز در گوشم بود و همین صدا مراوادارکرد که برگردم...وقتی پشت در ایستادم این صدای سام بود که میگفت:من مادرمو میخوام...اگر خواننده این مطلب باشید و خودنیز مادر...حتما" خواهید فهمید که خدا برای تحمل چنین لحظه های سختیست که مادران را به بهشت میفرستد...و من با همان چشمان گریان ایستادم تا زمانی که سام یادش برود مادری هم بوده است... [ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ] [ 7:4 قبل از ظهر ] [ زری مامان ]
دوستان قدیمیترم احتمالا متوجه نشانههای افسردگی شدهاند. دوستانی که از زمان بارداری سام من را میشناسند، اسمش را میگذارند تنبلی. میگویند « خیلی زرنگتر بودی. تنبل شدی!» من ولی بهتر از همه میدانم چهام است. حالا که نزدیک به سه سال از روزهای بارداری سام میگذرد، میفهمم که چه فشاری را تحمل میکردم. تا آخرین روزهایی که میشد رفتم سرکار.اضافه وزن سرسام آور که خود یک رکورد شکنی عجیب بود...حساسیتی که من احساس میکردم درروی کره زمین شاید من تنها فردی باشم که دارم اینهمه سختی را تحمل میکنم...به یاددارم که از ابتدای آبانماه تا خود شب یلدا که تولد سام بود من یکساعت پیاپی نخوابیدم و تاصبح توی چله زمستان زیردوش آب سردبودم... وهفته آخربارداری دریک روز سردبارانی که به زور میشد فاصله دومتری رادید...وقتی به فاصله خودم با فرمان ماشین نگاه کردم فهمیدم که بخاطر سلامتی این فرشته کوچک باید رانندگی را کنار بگذارم...روزهای سختی بود. کمردرد هر از چند گاهی زمینگیرم میکرد، اما باز بلند میشدم میرفتم تا وسط هیاهوی مرکز شهرو به زور و نفس نفس زنان بالا بروم و تازه آن وقت بچهها بگویند:تو چه جانی داری ...چراسرکارآمدی؟ روزهای سختی بود. من حاضر نبودم کارم را رها کنم. یادم هست که هفته آخر که به دلایل پزشکی از فعالیت زیاد منع شده بودم و خانه بودم، برایم سختترین روزهای بارداری بودند. بعد از آن هم مرخصی شش ماهه و افسردگی شدید و تصور «همه آن بیرون دارند زندگی میکنند و من توی خانه با یک عالمه پوشک و شیر و آروغ تنها ماندهام» که داشت دیوانهام میکرد. برگشتن به کار مثل یک نفس عمیق بود، آن هم وقتی که دیگر از کمبود اکسیژن بدجوری کبود شده بودم! روزهای سختی بود، اما من دوستشان دارم. خودم میدانستم که دارم سخت زندگی میکنم، اما همین را دوست داشتم. میخواستم ثابت کنم (بیشتر از هرچیزی به خودم) که هنوز «میتوانم». میخواستم ثابت کنم فرق نکردهام. خانهدار نشدهام. خسته نشدهام. کم نیاوردهام. میخواستم در دلم مطمئن شوم از دنیا عقب نیفتادهام. ترجیح میدادم به جای این که کمتر له شوم و بیشتر افسرده، راضیتر باشم و سختجانتر. هنوز هم همین طورم. حالا دیگر همه چیز به خودم ثابت شده است و من لزومی نمیبینم تکرارش کنم. برای همین هم هست که میگویند تنبل شدهام. بله، من واقعا دیگر آن وابستگی شدید (و بیمارگونه!) به کار را ندارم. حالا چیزهای دیگری هست که میتواند به همان اندازه شادم کند. هرچند این اتفاقی نیست که یک روزه افتاده باشد، اما حالا خیالم برای نپذیرفتن کارهای جدید و شگفتانگیز راحتتر است. بعد از ده سال آویزانی و سر کار رفتن با اعمال شاقه، حالا فکر میکنم دیگر همه چیز برایم اثبات شده است. خودم میدانم که تنها قهرمان زندگیام هستم و لازم نیست بترسم که کسی یا چیزی جای خودم را در زندگیام میگیرد. هرچند تمام این روزها برای زندگیام لازم بود، اما فکر نمیکنم که باز هم لازم باشد. شاید حالا کمی خیال راحتتر و نشستن و تنبلی کردن(!) بیشتر راضیام کند. هرچند میدانم، زندگی این گونه هم نخواهد ماند و روزی حتما مینویسم که دارم با عشق و اشتیاق برمیگردم...! [ دوشنبه بیستم شهریور 1391 ] [ 9:43 قبل از ظهر ] [ زری مامان ]
قبلاها، وقتی میشنیدم یا میخواندم که خداوند گفته بابت کاری یا عبادتی، همه گناهان یکی را میبخشد، تعجب میکردم. یعنی فکر میکردم این طوری که نمیشود؛ طرف هر گناهی میکند، بعد در 80 سالگی یکی از آن کارها را میکند و لوح دلش مثل کودک تازه متولد صاف میشود! به نظرم حتی از عدالت هم به دور بود! یعنی چه که کاری ناگهان آدم را پاک پاک کند؟ از همه عجیبتر این بود که این کار همیشه یک عبادت طولانی، یک قطره اشک خالصانه یا ایستان در یک میدان سخت جنگ نبود. گاهی کاری بود که خیلیها آن را انجام میدهند؛ چیزی مثل تولد بخشیدن. روایت پیامبر است که وقتی بچه به دنیا میآید (و در برخی روایات، وقتی دوران شیردهی کودک تمام میشود) تمام گناهان زن بخشیده میشود، انگار دوباره متولد شده است. با خودم میگفتم، پس آن همه گناه قبل از آن چه میشود؟ این طوری یعنی اگر چند روز بعدش بمیری، بی هیچ گناهی مردهای؟! این روزهااا بیشتر از هر وقت دیگر میبینم که چه حکمت عظیمی در عبارتهای این روایت است. بخشیده میشوید. گناهانتان بخشیده میشود. اما شما مثل یک کودک بیگناه نیستید. او هیچ سابقهای، نه در کارنامه اعمالش و نه حتی در ذهن و دل خودش و اطرافیانش، ندارد. ما نه. دیگران ما را در حال گناههایمان دیدهاند و شنیدهاند. ما خودمان را وقتی گناه میکردیم، به یاد داریم. ما لذت گناههای کوچک و پشیمانی گناههای بزرگمان را به یاد داریم. ما همان آدمیم، با همان وسوسهها، با همان تنبلیها، با همان ناتوانیها در صبر و نماز، با همان بیعرضگیها در پس زدن شیطان، با همان حماقتها و با همان گستاخیها. حتی اگر مهربانی باشد که همه -همهی همه- گناههایمان را ببخشد، باز از فردای آن روز ما باید با همان بدن، با همان فکر، با همان خاطره، با همان منطق زندگی کنیم که میکردیم. باید خیلی ارادهمان محکم باشد که بتوانیم بعد از آن مهربانی بزرگ، پا روی خودمان بگذاریم و نگذاریم دوباره لوح سفید دلمان همانی شود که بود. وگرنه، یک زن مگر چند تا بچه میتواند به دنیا بیاورد؟ از این دست مهربانیها مگر چند تا فرصت بهمان میدهند؟ [ دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 ] [ 8:59 قبل از ظهر ] [ زری مامان ]
|
||